1398/7/2 سه‌شنبه

خاطرات مدیرکل حوزه ریاست و روابط عمومی؛

روایتی از 13 روز مقاومت بی نظیر در تاریخ دفاع مقدس

یکی از محورهای عملیات والفجر 8 در منطقه فاو، جاده بسیار مهم فاو- ام القصر بود. برای حفظ فاو باید جنگ از داخل شهر به سمت جاده های خروجی می رفت تا منطقه درگیری محدود و تدارکات و امداد رسانی راحت تر باشد.

بر اساس طرح عملیات، پیشروی و عملیات در این جاده به لشگر انصارالحسین(ع) همدان واگذار شد. هر گردان یک شب عملیات می کرد و مقداری از جاده را آزاد می کرد و این برنامه چندین شب تکرار شد، تا به اهداف از پیش تعیین شده لشگر رسیدند. حال نوبت دفاع بود و باید به پاتک های دشمن پاسخ داده می شد. دو طرف جاده باتلاق بود به همین دلیل جنگ فقط بر روی جاده امکان پذیر بود. با توجه طولانی شدن عملیات، در شب های آخر با کمبود نیرو مواجه شدیم لذا فرمانده وقت لشگر به گردان 152 ابوالفضل العباس(ع) نهاوند، مأموریت سخت حفظ جاده بعد از شب آخر عملیات را واگذار کرد.

ما که در داخل شهر فاو مستقر بودیم آماده اعزام به خط شدیم. فرمانده لشگر حاج مهدی کیانی با حرارت خاصی گفت: «این جاده تنگه احد است؛ اگر دشمن خط را بشکند کل فاو سقوط می کند و کل عملیات شکست می خورد و از نظر بین المللی وضعیت بدی برای کشور بوجود می آید؛ به هر قیمتی که شده باید این جاده حفظ شود و فعلاً از نیرو هم خبری نیست، اگر به قیمت شهید شدن تمام گردان هم باشد باید خط حفظ شود.»

بچه های گردان با روحیه ای خاص و سرشار از معنویت به سمت خط حرکت کردند. یکی از بچه های شوخ طبع گردان به نام «علی علیمرادپور» گفت: «برای اینکه من اولین شهید گردان باشم،صلوات»؛ همین هم شد و اولین شهید گردان در این عملیات نام گرفت. قبل از عملیات روی ساق پای خود با حنا نوشته بود:«شهید علی علیمرادپور». وقتی علتش را از او سؤال کردم، گفت: «سرم مورد اصابت قرار می گیرد و روی پایم اسمم را نوشتم تا شناسایی شوم.»

موقع درگیری، علی از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت و در دم شهید شد.

به نزدیکی خط رسیدیم با تدبیر فرمانده هر شب یک دسته که در جمع کمتر از 30 نفر بودند به خط مقدم اعزام می شدند و بقیه گردان مقداری عقب تر استراحت می کردند و آماده باش بودند تا در صورت لزوم به بچه های جلو بپیوندند.

ما دسته ویژه بودیم و فرمانده دستور داده بود تا زمانی که خط تحویل گردان است باید در خط مقدم حضور داشته باشد لذا زودتر از بقیه به خط مقدم رفتیم. خاک ریز نداشتیم و در کف جاده درگیر بودیم و از خط حفاظت می کردیم.

با توکل بر خدا دو سه روز مقاومت کردیم تا این که خاک ریز برایمان زدند.

در نزدیکی خاکریز یک عراقی که شبانه برای جمع آوری خبر نفوذ کرده بود، دستگیر شد و اطلاع داد که فردا عراق با یک تیپ پیاده و پشتیبانی توپخانه قصد عملیات دارد. اطلاع دادیم و از عقب گلوله آر پی جی و تیربار برایمان آوردند. فردا اول وقت پاتک عراقی با بیش از 1500 نیرو و پشتیبانی تانک ها آغاز شد. تعداد زیادی از بچه های گردان بر اثر ترکش توپ و خمپاره شهید یا مجروح شدند و تنها 35 نفر باقی ماندند.

نیروهای عراقی کم کم به ما نزدیک می شدند، کل جاده پر از بعثی ها بود. وقتی به حدود 100 متری ما رسیدند، فرمانده گردان حاج میرزا سلگی(1) گفت: بچه ها اسم گردان ما چیه؟ همگی جواب دادند: ابوالفضل العباس (ع)؛ گفت: یک عمر است شما برای امام حسین (ع) اشک می ریزید به سرو سینه می زنید و می گفتید که کاش کربلا بودیم و حسین جان تو را یاری می کردیم، امروز روز عاشورا است و این جا سرزمین کربلاست و شعار ما هم همان شعار ابوالفضل (ع) می باشد: «ولله ان قطعتم یمینی انی احامی ابداٌ عن دینی» امروز ما همه یا شهید می شویم یا این جاده را که تنگه احد است، حفظ می کنیم باید اماممان را خوشحال کنیم و اینجا را گورستان عراقی ها کنیم و تا آخرین نفر و نفس می جنگیم و حق عقب نشینی نداریم مگر اینکه از روی جنازه ما رد شوند.» از عقب خبر داده بودند که از نیرو خبری نیست و خودتان باید کاری انجام دهید.

حاج میرزاسلگی در آن لحظه به قدری نورانی و از صدق دل حرف زد که تمام بچه ها گریه کردند و هم قسم شدند که تا آخرین نفس و آخرین نفر بجنگند. فرمانده دستور داد که اسلحه های کلاش را کنار بگذاریم و آرپی جی و تیربار بدست بگیریم، با فرمان آتش همگی با فریاد زدن نام حسین (ع) و عباس(ع) شلیک کردیم. یکی از تانک های دشمن از کار افتاد و بعثی ها زمین گیر شدند ولی با آتش تهیه، مقداری پیش روی کردند به طوری که حدود ده نفر از آنها به زیر خاکریز رسیدند و جنگ تن به تن آغاز شد. به لطف الهی از این 10 نفر 9 نفر کشته و یک نفر هم زخمی شد. وقتی قصد کمک به مجروح عراقی را داشتیم به سمت یکی از بچه ها شلیک کرد و او را زخمی کرد. درگیری چندین ساعت ادامه داشت؛ طلبه ای به نام محمدابراهیم شهبازی در دسته ما بود که آنقدر گلوله آرپی جی زده بود که از گوش هایش خون می آمد و بعدها در کربلای 5 شهید شد. رزمنده دیگری آنقدر گلوله آرپی جی شلیک کرده بود که لوله اسلحه داغ شده بود و در یک لحظه که گلوله را درون لوله گذاشت منفجر شد و موج انفجار او را گرفت و از تمام منافذ پوستش ریز ریز خون بیرون زد.

با امداد الهی و لطف آقا امام حسین (ع) این 35 نفر جلوی 1500 نفر را گرفتند و عراقی ها به عقب برگشتند ولی از سمت خاکریزهای خودشان به سوی آنها تیراندازی می کردند تا عقب نشینی نکنند. در آن روز عراق هزار کشته داد و از اخبار سراسری ساعت دو بعد از ظهر این خبر پخش شد. بعد از پیروزی، پشت خاکریز جمع شدیم و فرمانده وقت سپاه حاج محسن رضایی از بچه ها با بی سیم تشکر کرد. البته بعداً لوح تقدیر هم فرستاد و گفت که خبر مقاومت کم نظیر بچه های گردان به حضرت امام(ره) رسیده و دعا و تشکر کردند.

تا 13 روز آن جاده را حفظ کردیم و بعد تحویل لشگر دیگری شد. این 13 روز مقاومت در تاریخ جنگ به عنوان یکی از شاهکارهای رزمندگان ثبت شده است.

امیدوارم که روحیه بسیجی برای همیشه در تمامی خدمتگذاران تحت فرماندهی امام خامنه ای(مدظله) حفظ شود و با جان دل به نظام مقدس علوی خدمت کنیم.

*پی نوشت: سردار حاج میرزا محمد سلگی جانباز 70 درصد (قطع دو پا) که با همین دو پای قطع شده در عملیات مرصاد در تنگه چهار زبر ریاست ستاد لشگر انصارالحسین(ع) را برعهده داشت و حماسه آفرید. کتاب خاطرات وی با عنوان «آب هرگز نمی میرد» منتشر شده است.
*راوی: محمد جعفر شهبازی، مدیرکل حوزه ریاست و روابط عمومی

 
 
امتیاز دهی
 
 

آرشیو

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سازمان قضائی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران می باشد

Guest (portalguest)


اجرا با : پورتال سازمانی سیگما